تبليغاتX
یادداشت های یه پسر بالغ
پیش از من و تو لیل و نهاری بوده است گردنده فلک نیز به کاری بوده است
  بعد از پنج ماه یادداشت تو بلاگفا نتونستم خودم رو با بلاگفا ارضا کنم پس خانه چهارم رو باز تو وردپرس می برم .

آدرس جدید : http://pesarebaleg4.wordpress.com

فید اشتراک منتقل شد و شما با همین فید می تونید من رو دنبال کنید .

به جای آنکه چندین وبلاگ بخوانید وبلاگ پسر بالغ را چندین بار با دقت بخوانید

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1389ساعت 0:53  توسط بالغ خان 

   خودم پنجاه میلیون دارم شما اول شوهر من رو آزاد کنید ، براتون صد و پنجاه تا بچه میآرم بعد از حساب وثیقه کم کنید .

Add to Google Reader or Homepage

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اردیبهشت 1389ساعت 0:33  توسط بالغ خان  | 

                               طشکر

با سلام

   می خاستم تی این نامه از شما معلم عضیضم طشکر کنم . من بدونه شما هیج وقت نمتوانستم با صواد شوم بدونه شما من بی صواد می ماندم .

                                                                              با طشکر از طرف خودم

پی نوشت : این نوشته از نوشته های وبلاگ اولی ام بود .

Add to Google Reader or Homepage

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1389ساعت 16:18  توسط بالغ خان  | 

  

مينا و مرتضي همچنان سوار ماشين از جاده‌هاي پرپيچ و خم مي‌گذرند. مدتي در سکوت مي‌گذرد.مرتضي: يه چيزي بگو.مينا: چي بگم؟ چته تو؟مرتضي: حرف بزن. مينا: چي مي‌خواي بگم بهت؟ مرتضي: يه موقعي اين‌طوري نبود. چي شد؟ مشکل از منه؟ خونه ندارم؟ ماشين ندارم؟ کار ندارم؟ (مينا نگاهش را از مرتضي مي‌گيرد.) عوض شدم؟ (مينا دوباره به مرتضي نگاه مي‌کند.) خب عوض شدم. آدم عوض مي‌شه ديگه. مگه دست منه؟ يا مگه تو خودت عوض نشدي؟ مگه تو همون ميناي ده سال پيشي؟ مگه اون کارهايي که مي‌گفتي رو کردي؟ مگه سر حرفت وايسادي؟ معمار شدي؟ خونه ساختي؟ نشدي! نساختي! چرا؟ کي جلوتو گرفته بود؟ من يه‌بار گفتم نکن، نمي‌شه، نمي‌ذارم، نمي‌توني؟ من که بابا هر چي خواستي بهت دادم، به هر سازت که رقصيدم. مينا: داد نزن.مرتضي: داد مي‌زنم! چرا نزنم؟ گفتي کار نمي‌کنم که درس بخونم، گفتم باشه. گفتي بچه نمي‌خوام که کار کنم، منِ خرِ خاک‌برسر گفتم باشه. خونه ساختم، گفتي پول توش نيست. برج ساختم، گفتي بساز بفروشي. هر غلطي که کردم غر زدي. تنهام گذاشتي. منو تنها گذاشتي، مينا! حالام بعد از ده سال داري منو با هيچ و پوچ مي‌ذاري مي‌ري. با هيچ و پوچ! من ندونم چرا؟ نپرسم؟ مينا: گفتني نيست.مرتضي: آخه يعني چي گفتني نيست؟ يا مي‌دوني چرا، يا نمي‌دوني. اگه مي‌دوني بگو مام بفهميم. اگه نمي‌دوني، گه مي‌خوري مي‌خواي جدا شي.مينا: درست حرف بزن!مرتضي: من آدمم، شوهرتم، ده سال باهات زندگي کردم! داري مي‌کشي منو. چي مي‌خواي تو؟مينا: (فرياد مي‌کشد) مي‌خوام ولم کني! ولم کن ديگه، اَه!

مرتضي از فرياد مينا جا مي‌خورد. تريلي بزرگي با سروصداي زياد از کنار ماشين مرتضي رد مي‌شود. مرتضي ترمز مي‌کند و سپس، آرام، ماشين را کنار مي‌زند و نگه مي‌دارد. حالا هر دو آرام‌تر مي‌شوند.مينا: بذار بهت بگم... من صبح که پا مي‌شم... دلم مي‌خواد کسي باهام حرف نزنه. مي‌خوام از خونه که مي‌رم بيرون، کسي منتظرم نباشه برگردم. دل کسي واسم تنگ نشه. کسي منو نخواد... مي‌خوام تنها باشم، مرتضي... من نبايد زنت مي‌شدم. بچه بودم. اشتباه کردم.

مرتضي نمي‌داند چه بگويد. مينا: دو روز ديگه پا مي‌شم، نگاه مي‌کنم مي‌بينم پير شدم، دستام خاليه، هيچي ندارم از خودم. اگه ولم نکني برم دلم مي‌پوسه اينجا، مرتضي.مرتضي: تو بند نمي‌شي اون طرف. برمي‌گردي. سرت مي‌خوره به سنگ، برمي‌گردي.مينا: اينا رو نگو، مرتضي. اون همه سال که آذر نبود من تک‌وتنها گليم خودمو از آب کشيدم. تازه، اومديم و نشد. لااقل حسرت‌شو نمي‌خورم، مي‌گم سعي‌ام رو کردم. مرتضي: بي‌کس مي‌شي، مينا. کم دردي نيست بي‌کسي. من دوستت دارم، عاشقتم...مينا: ولي من ديگه عاشقت نيستم. دوستت داشتم مرتضي، خيلي دوستت داشتم. همه چيز من تو بودي، اون همه سال... ولي تموم شد. هيچي نمونده ازش.
 

Add to Google Reader or Homepage

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1389ساعت 16:5  توسط بالغ خان  |